مثنوی · عراقی
مثنوی
1
جز حدیث تو من نمی دانم
خامشی از سخن نمی دانم
2
در کمند غم تو پا بستم
وز می اشتیاق تو مستم
3
دیده ما، اگر چه بی نور است
لیک نزدیک بین هر دور است
4
ساکن است او، مگر تو بشتابی
در نیابد، مگر تو دریابی
5
گرچه ما خود نه مرد عشق توایم
لیک جویان درد عشق توایم
6
طالبان را ره طلب بگشای
راه مقصود را به ما بنمای
7
دل و دنیای خویش در کویت
همه دادم به دیدن رویت
8
یارب، این دولتم میسر باد
که به دیدار دوست گردم شاد