غزل · عراقی
غزل
1
دل چو در دام عشق منظور است
دیده را جرم نیست، معذور است
2
ناظرم بر رخت به دیده جان
گرچه از چشم ظاهرم دور است
3
از شراب الست روز وصال
جان مستم هنوز مخمور است
4
دست از عاشقی نمی دارد
دایم از یار اگرچه مهجور است
5
جان آشفته بر رخت فاش است
شعله نار پرتو نور است
6
چشم مستت بلای عشاق است
خاک پای تو تاج فغفور است
7
حکم داری به هرچه فرمایی
که عراقی مطیع و مامور است