غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۳ - بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را...
1
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را
2
چون موجه سرابیم، در شوره زار عالم
کز بود بهره ای نیست، غیر از نمود ما را
3
آیینه های روشن، گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را
4
خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا
زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را
5
چون خامه سبک مغز، از بی حضوری دل
شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را
6
گر صبح از دل شب، زنگار می زداید
چون از سپیدی مو، غفلت فزود ما را؟
7
تا داشتیم چون سرو، یک پیرهن درین باغ
از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را
8
از بخت سبز چون شمع، صائب گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را