غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۷ - دانسته ام غرور خریدار خویش را...
1
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
2
هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
3
در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را
4
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را
5
هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چو سرو بسته ایم به دل بار خویش را
6
از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را