غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۲۷ - حضور دل نبود با عبادتی که مراست...
1
حضور دل نبود با عبادتی که مراست
تمام سجده سهوست طاعتی که مراست
2
نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟
ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست
3
ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست
ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست
4
اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد
نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟
5
ز گرد لشکر بیگانه مملکت را نیست
ز آشنایی مردم کدورتی که مراست
6
چو کوتهی نبود در رسایی قسمت
چرا دراز شود دست حاجتی که مراست؟
7
سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست
ز میزبانی مردم خجالتی که مراست
8
به هم، چو شیر و شکر، سنگ و شیشه می جوشد
اگر برون دهم از دل محبتی که مراست
9
چو غنچه سر به گریبان کشیده ام صائب
نسیم راه نیابد به خلوتی که مراست