غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۲۸ - از زمین اوج گرفته است غباری که مراست...
1
از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
ایمن از سیلی موج است کناری که مراست
2
چشم پوشیده ام از هر چه درین عالم هست
چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟
3
کار زنگار کند با دل چون آینه ام
گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست
4
جان غربت زده را زود به پابوس وطن
می رساند نفس برق سواری که مراست
5
نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را
بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست
6
می کنم خوش دل خود را به تمنای وصال
سایه مرغ هوایی است شکاری که مراست
7
نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب
که نفس راست کند مشت غباری که مراست