غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۴۱ - مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است...
1
مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است
2
از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم
دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است
3
خجلتی دارم که خواهد پرده پوش من شدن
گر چه از سجاده تقوی بر و دوشم تهی است
4
سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
صفحه خاطر ازین خواب فراموشم تهی است
5
گفتگوی پوچ ناصح را نمی دانم که چیست
اینقدر دانم که جای پنبه در گوشم تهی است!
6
گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
همچنان از شرم، جای او در آغوشم تهی است