غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۴۲ - چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست...
1
چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست
از توشه بجز دامن خود بر کمرم نیست
2
چون سیل درین دامن صحرای غریبی
غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
3
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند بجز درد طلب همسفرم نیست
4
چون آینه و آب نیم تشنه هر عکس
نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
5
چون غنچه تصویر، دلم جمع ز تنگی است
امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
6
زندان فراموشی من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
7
صائب همه کس می برد از شعر ترم فیض
استادگی بخل در آب گهرم نیست