غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۴۷ - تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت...
1
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
2
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
3
داغ های ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
4
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
5
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینه دار از دست رفت
6
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
7
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟