غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۵۱ - آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد...
1
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد
2
از سنگ بود بی ثمری دست حمایت
آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد
3
از عالم پرشور مجو گوهر راحت
کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد
4
بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص
کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد
5
خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ
غیر از سرتسلیم، سپر هیچ ندارد
6
آسوده درین غمکده از شورش ایام
مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد
7
یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست
هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد
8
خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر
اندیشه سر شمع سحر هیچ ندارد
9
هر چند ز پیوند شود نخل برومند
پیوند درین عهده ثمر هیچ ندارد
10
صائب ز نظر بازی خورشید عذاران
حاصل بجز از دیده تر هیچ ندارد