غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۵۸ - نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد...
1
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
2
به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد
3
خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه
برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد
4
اگر ز طعنه عاجز کشی نیندیشم
به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد
5
ازان ز خنده نیاید لبم به هم چون جام
که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد
6
ندیده است جگرگاه بیستون در خواب
گلی که من به سر تیشه می توانم زد
7
خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به اندیشه می توانم زد