غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۶۹ - هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند...
1
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
عقده ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند
2
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هر که را چون سرو این جا پای در گل ماند، ماند
3
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند
4
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند
5
تشنه آغوش دریا را تن آسانی بلاست
چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند
6
نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن
هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند
7
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام
یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند
8
برنمی گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر
هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند