غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۸۱ - می کند یادش دل بیتاب و از خود می رود...
1
می کند یادش دل بیتاب و از خود می رود
می برد نام شراب ناب و از خود می رود
2
هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد
می شود از آتش گل آب و از خود می رود
3
از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب
می زند یک دور چون گرداب و از خود می رود
4
پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست
یاد دریا می کند سیلاب و از خود می رود
5
زاهد خشک از هوای جلوه مستانه اش
می کشد خمیازه چون محراب و از خود می رود
6
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
موج می غلتد به روی آب و از خود می رود
7
نیست این پروانه را سامان شمع افروختن
می کند نظاره مهتاب و از خود می رود
8
دست و پایی می زند هر کس درین دریا چو موج
بر امید گوهر نایاب و از خود می رود
9
بی شرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی
جای صهبا می کشد خوناب و از خود می رود