غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۸۶ - من نمی آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار...
1
من نمی آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار
بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
2
گفتگوی توبه می ریزد نمک در ساغرم
پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار
3
از خمار می گرانی می کند سر بر تنم
تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار
4
کرده ام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست
قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار
5
گر به هشیاری حجاب حسن مانع می شود
در سر مستی سری یک بار بر دوشم گذار
6
شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش
پنبه ای بر لب ازان صبح بناگوشم گذار
7
می چکد چون شمع صائب آتش از گفتار من
صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار