غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۹۲ - از هر صدا نبازم، چون کوه لنگر خویش...
1
از هر صدا نبازم، چون کوه لنگر خویش
بحر گران وقارم، در پاس گوهر خویش
2
شمع حریم عشقم، پروای کشتنم نیست
بسیار دیده ام من، در زیر پا سر خویش
3
از خشکسال ساحل، اندیشه ای ندارم
پیوسته در محیطم، از آب گوهر خویش
4
دریافت مرغ تصویر، معراج بوی گل را
ما رنگ گل ندیدیم، از سستی پر خویش
5
روزی که در گلستان، انشای خنده کردیم
دیدیم بر کف دست، چون شاخ گل سر خویش
6
دولت مساعدت کرد، صیاد چشم پوشید
در کار دام کردیم، نخجیر لاغر خویش
7
غافل نیم ز ساغر، هر چند بی شعورم
چون طفل می شناسم، پستان مادر خویش
8
کردار من به گفتار، محتاج نیست صائب
در زخم می نمایم، چون تیغ جوهر خویش