غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۰۱ - شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم...
1
شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم
اخگر دل زنده ام، محتاج دامان نیستم
2
شبنم خود را به همت می برم بر آسمان
در کمین جذبه خورشید تابان نیستم
3
دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست
چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم
4
بوی یوسف می کشم از چشم چون دستار خویش
چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم
5
گر چه خار رهگذارم، همتم کوتاه نیست
هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم
6
کرده ام با خاکساری جمع اوج اعتبار
خار دیوارم، وبال هیچ دامان نیستم
7
نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس
در گلستانم، ولیکن در گلستان نیستم
8
نان من پخته است چون خورشید، هر جا می روم
در تنور آتشین ز اندیشه نان نیستم
9
گوش تا گوش زمین از گفتگوی من پرست
در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم