غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۰۲ - از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم...
1
از سر کوی تو گر عزم سفر می داشتم
می زدم بر بخت خود پایی که برمی داشتم
2
داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان
می زدم بر سینه هر سنگی که برمی داشتم
3
زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است
می شدم دیوانه گر از خود خبر می داشتم
4
دل چو خون گردید، بی حاصل بود تدبیرها
کاش پیش از خون شدن دل از تو برمی داشتم
5
می ربودندم ز دست و دوش هم دردی کشان
چون سبو دست طلب گر زیر سر می داشتم
6
می فشاندم آستین بر رنگ و بوی عاریت
زین چمن گر چون خزان برگ سفر می داشتم
7
جیب و دامان فلک پر می شد از گفتار من
در سخن صائب هم آوازی اگر می داشتم