غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۰۷ - نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم...
1
نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم
که بر بی حاصلی می لرزم و بسیار می لرزم
2
ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی
ز بیم چشم بد بر دیده بیدار می لرزم
3
به مستی می توان بر خود گوارا کرد هستی را
درین میخانه بر هر کس که شد هشیار می لرزم
4
به چشم ناشاسان گوهرم سیماب می آید
ز بس بر خویشتن از سردی بازار می لرزم
5
به زنجیر تعلق گر چه محکم بسته ام دل را
نسیمی گر وزد بر طره دلدار می لرزم
6
نه از پیری مرا این رعشه افتاده است بر اعضا
به آب روی خود چون ساغر سرشار می لرزم
7
ز بیکاری، نه مرد آخرت نه مرد دنیایم
به هر جانب که مایل گردد این دیوار، می لرزم
8
به صد زنجیر اگر بندند اعضای مرا صائب
چو آب از دیدن آن سرو خوش رفتار می لرزم