غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۱۱ - به دامن می دود اشکم، گریبان می درد هوشم...
1
به دامن می دود اشکم، گریبان می درد هوشم
نمی دانم چه می گوید نسیم صبح در گوشم
2
به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد
ز لطف ساقیان، سجاده تزویر بر دوشم
3
ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم
دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم
4
به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را
که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم
5
ز چشمش مستی دنباله داری قسمت من شد
که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم
6
من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را
که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم
7
کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم
که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم
8
ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را
که گر خاکم سبو گردد، نمی گیرند بر دوشم
9
فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد
نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم