غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۱۴ - سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی دانم...
1
سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی دانم
کنار دشت را از دامن محمل نمی دانم
2
شکار لاغرم، مشاطگی از من نمی آید
نگارین کردن سرپنجه قاتل نمی دانم
3
سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان
که آداب نشست و خاست در محفل نمی دانم!
4
بغیر از عقده دل کز گشادش عاجزم عاجز
دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمی دانم
5
من آن سیل سبکسیرم که از هر جا که برخیزم
بغیر از بحر بی پایان دگر منزل نمی دانم
6
اگر سحر این بود صائب که از کلک تو می ریزد
تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمی دانم!