غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۱۷ - چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟...
1
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟
2
جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای
تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم
3
همه شب هلاه صفت گرد دلم می گردد
که ز آغوش خود ای ماه، حصار تو کنم
4
جون سر زلف، امید من ناکام این است
که شبی روز در آغوش و کنار تو کنم
5
دام من نیست به آهوی تو لایق، بگذار
تا به دام سر زلف تو شکار تو کنم
6
آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی
نیست چون گوهر دیگر که نثار تو کنم
7
کم نشد درد تو صائب به مداوای مسیح
من چه تدبیر دل خسته زار تو کنم؟