غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۲۸ - ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم...
1
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
2
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
3
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
4
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
5
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبه مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
6
نشاه سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
7
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم