غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۳۹ - چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم...
1
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
2
یک بار نجست از دل ما ناوک آهی
از بار گنه همچو کمان گر چه خمیدیم
3
چون شمع درین انجمن از راستی خویش
غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
4
افسوس که با دیده بیدار چو سوزن
خار از قدم آبله پایی نکشیدیم
5
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها
ما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم
6
بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای
چندان که درین دایره چون چشم بریدیم
7
هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ
حرفی که برد راه به جایی، نشنیدیم
8
صائب به مقامی نرسیدیم ز پستی
از خاک چو نی گر چه کمربسته دمیدیم