غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۴۱ - ما گرانی از دل صحرای امکان می بریم...
1
ما گرانی از دل صحرای امکان می بریم
یوسف بی قیمت خود را ز کنعان می بریم
2
همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است
مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می بریم
3
ریشه ما نیست در مغز زمین چون گردباد
رخت هستی از بساط خاک آسان می بریم
4
گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم
دامن و دست تهی زین باغ و بستان می بریم
5
نیست برق خرمن گل، پنجه گستاخ ما
ما به جای گل ز گلشن چشم حیران می بریم
6
می کند منزل تلافی راه ناهموار را
ما به امید فنا از زندگی جان می بریم
7
نیست صائب بی غمی از وصل گل آیین ما
ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان می بریم