کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۴ - گردباد دامن صحرای بی سامانیم...

1

گردباد دامن صحرای بی سامانیم

هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم

2

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانبها سبک جولانیم

3

راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب

بی تامل می توان خواند از خط پیشانیم

4

هر کجا باشم بغیر از گوشه دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم

5

در غریبی می توان گل چید از افکار من

در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم

6

در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لب

از خجالت مهر لب گردیده بی دندانیم

7

دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو

می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم

8

می کند بی برگی از آفت سپرداری مرا

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

9

بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم

می شود معمور صائب هر که گردد بانیم

متن شعر کپی شد.