غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۴۴ - گردباد دامن صحرای بی سامانیم...
1
گردباد دامن صحرای بی سامانیم
هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم
2
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانبها سبک جولانیم
3
راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب
بی تامل می توان خواند از خط پیشانیم
4
هر کجا باشم بغیر از گوشه دل در جهان
گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم
5
در غریبی می توان گل چید از افکار من
در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم
6
در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لب
از خجالت مهر لب گردیده بی دندانیم
7
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو
می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
8
می کند بی برگی از آفت سپرداری مرا
وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم
9
بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم
می شود معمور صائب هر که گردد بانیم