غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۴۶ - بده می که بر قلب گردون زنیم!...
1
بده می که بر قلب گردون زنیم!
ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
2
سرانجام چون خشت بالین بود
به خم تکیه همچون فلاطون زنیم
3
برآییم از کوچه بند رسوم
دم در بیابان چو مجنون زنیم
4
برآریم از بحر سر چون حباب
ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
5
به این قد خم گشته، چوگان صفت
سرپای بر گوی گردون زنیم
6
عرق رنگ نگذاشت بر روی ما
به قلب قدحهای گلگون زنیم
7
به دشمن شبیخون زدن عاجزی است
گل صبح بر قلب گردون زنیم
8
نیفتیم چون سایه دنبال خضر
به لبهای میگون شبیخون زنیم
9
دل ما شود صائب آن روز باز
که چون سیل، گلگشت هامون زنیم