غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۴۸ - تا از خودی خود نبریدند عزیزان...
1
تا از خودی خود نبریدند عزیزان
چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
2
چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور
رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان
3
دادند به معشوق حقیقی دل و جان را
یوسف به زر قلب خریدند عزیزان
4
دیدند که در روی زمین نیست پناهی
در کنج دل خویش خزیدند عزیزان
5
خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه
از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان
6
فقری که تو امروز به هیچش نستانی
با سلطنت بلخ خریدند عزیزان
7
درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند
کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان
8
صائب نرسیدند به سر منزل مقصود
تا پای به دامن نکشیدند عزیزان