غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۵۴ - ساقی دمید صبح، علاج خمار کن...
1
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
2
رنگ شکسته می شکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
3
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
4
شرم از حضور مرده دلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
5
درد پیاله ای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عقیق آبدار کن
6
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که می خوری به دل روزگار کن
7
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
8
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن