کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۷ - ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من...

1

ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

وگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من

2

ز بیدردی دلم شد پاره ای از تن، خوشا عهدی

که هر عضوی چو دل از بیقراری می تپید از من

3

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم

که با آن بی نیازی، ناز عالم می کشید از من

4

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟

زبان شکر جای سبزه دایم می دمید از من

5

نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من

6

تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را

نپیوندند به کام دل، ترا هر کس برید از من!

7

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من

8

ز انصاف فلک، دلسرد غواصی شدم صائب

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

متن شعر کپی شد.