غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۵۷ - ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من...
1
ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من
2
ز بیدردی دلم شد پاره ای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری می تپید از من
3
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بی نیازی، ناز عالم می کشید از من
4
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم می دمید از من
5
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
6
تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را
نپیوندند به کام دل، ترا هر کس برید از من!
7
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من
8
ز انصاف فلک، دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من