غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۵۸ - عاشق سلسله زلف گرهگیرم من...
1
عاشق سلسله زلف گرهگیرم من
روزگاری است که دیوانه زنجیرم من
2
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه
محو یک نقش چو آیینه تصویرم من
3
مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟
ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
4
نشود دیده من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
5
هست با مردم دیوانه سر و کار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
6
بهر آزادی من شب همه شب می نالد
بس که از بیگنهی بار به زنجیرم من
7
گر چه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سرپنجه تقدیرم من