غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۵۹ - زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من...
1
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
شود سپهر زمین گیر از آرمیدن من
2
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان برید به آواز دل تپیدن من
3
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
4
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان
که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
5
هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن
نهفته است در آغوش آرمیدن من
6
درین ریاض، چو چشم آن ضعیف پروازم
که برگ کاه شود مانع پریدن من
7
مرا چون صبح به دست دعا نگه دارید
که روشن است جهان از نفس کشیدن من
8
حیات من به تماشای گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
9
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین
توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
10
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من!