غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۶۴ - به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته...
1
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته
2
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
3
ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
4
سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دل بی عشق، می گردد خراب آهسته آهسته
5
به این خرسندم از نسیان روزافزون پیریها
که از دل می برد یاد شباب آهسته آهسته
6
دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او صائب
شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته