غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۶۷ - یارب آشفتگی زلف به دستارش ده...
1
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
2
تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد
دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده
3
چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را
سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده
4
از تهیدستی حیرت زدگان بی خبرست
دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده
5
سرمه خواب ازان چشم سیه مست بشو
شمع بالین ز دل و دیده بیدارش ده
6
تا مگر با خبر از صورت عالم گردد
به کف آیینه ای از حیرت دیدارش ده
7
نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می کردم
کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده
8
صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده