غزل · صائب تبریزی
غزل شماره ۱۸۰ - دایم ستیزه با دل افگار می کنی...
1
دایم ستیزه با دل افگار می کنی
با لشکر شکسته چه پیکار می کنی؟
2
ای وای اگر به گربه خونین برون دهم
خونی که در دلم تو ستمکار می کنی
3
شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن
دل می بری ز مردم و انکار می کنی؟
4
یوسف به خانه روی ز بازار می کند
هر گه ز خانه روی به بازار می کنی
5
چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب
بر خلق ناز دولت بیدار می کنی
6
یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان
رحمی به حال تشنه دیدار می کنی
7
رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست
صائب عبث چه درد خود اظهار می کنی؟