کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۴ - حکایت حاتم و بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن

1

حاتم آن بحر جود و کان عطا

روزی از قوم خویش ماند جدا

2

اوفتادش گذر به قافله ای

دید اسیریی به پای سلسله ای

3

پیشش آمد اسیر، بهر گشاد

خواست زو فدیه تا شود آزاد

4

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست

بر وی از بر آن رسید شکست

5

حالی از لطف پای پیش نهاد

بند او را به پای خویش نهاد

6

ساخت ز آن بند سخت، آزادش

اذن رفتن بجای خود دادش

7

قوم حاتم ز پی رسیدندش

چون اسیران به بند دیدندش

8

فدیه او ز مال او دادند

پای او هم ز بند بگشادند

متن شعر کپی شد.