کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۷ - حکایت مسافر کنعانی

1

یوسف کنعان چو به مصر آرمید

صیت وی از مصر به کنعان رسید

2

بود در آن غمکده یک دوستش

پر شده مغز وفا پوستش

3

ره به سوی مهر جمالش سپرد

آینه ای بهر ره آورد برد

4

یوسف از او کرد نهانی سوال

کای شده محرم به حریم وصال!

5

در طلبم رنج سفر برده ای

زین سفرم تحفه چه آورده ای؟

6

گفت: «به هر سو نظر انداختم

هیچ متاعی چو تو نشناختم

7

آینه ای بهر تو کردم به دست

پاک ز هر گونه غباری که هست

8

تا چو به آن دیده خود واکنی

صورت زیبات تماشا کنی

9

تحفه ای افزون ز لقای تو چیست؟

گر روی از جای، به جای تو کیست؟

10

نیست جهان را به صفای تو کس

غافل از این، تیره دلان اند و بس!»

11

جامی، ازین تیره دلان پیش باش!

صیقلی آینه خویش باش

12

تا چو بتابی رخ ازین تیره جای

یوسف غیب تو شود رونمای

متن شعر کپی شد.