سایر · جامی
بخش ۲۱ - حکایت پیر خارکش
1
خارکش پیری با دلق درشت
پشته ای خار همی برد به پشت
2
لنگ لنگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه شکری می کاشت
3
کای فرازنده این چرخ بلند!
وی نوازنده دل های نژند!
4
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
5
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
6
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
7
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
8
آمد آن شکرگزاری ش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته، خموش!
9
خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست، عزیزی ت کدام؟
10
عمر در خارکشی باخته ای
عزت از خواری نشناخته ای
11
پیر گفتا که: «چه عزت زین به
که نی ام بر در تو بالین نه؟
12
کای فلان! چاشت بده یا شام ام
نان و آبی (که) خورم و آشامم
13
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
14
به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد
15
داد با اینهمه افتادگی ام
عز آزادی و آزادگی ام»