کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۱ - درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند

1

حسدورزان یوسف بامدادان

به فکر دینه خرم طبع و شادان

2

زبان پر مهر و سینه کینه اندیش

چو گرگان نهان در صورت میش

3

به دیدار پدر احرام بستند

به زانوی ادب پیشش نشستند

4

در زرق و تملق باز کردند

ز هر جایی سخن آغاز کردند

5

که: «از خانه ملالت خاست ما را

هوای رفتن صحراست ما را

6

اگر باشد اجازت، قصد داریم

که فردا روز در صحرا گذاریم

7

برادر، یوسف، آن نور دو دیده

ز کم سالی به صحرا کم رسیده

8

چه باشد که ش به ما همراه سازی

به همراهی ش ما را سرفرازی؟»

9

چو یعقوب این سخن بشنید از ایشان

گریبان رضا پیچید از ایشان

10

بگفتا: «بردن او کی پسندم؟

کز آن گردد درون اندوه مندم

11

از آن ترسم کزو غافل نشینید

ز غفلت صورت حالش نبینید

12

درین دیرینه دشت محنت انگیز

کهن گرگی بر او دندان کند تیز»

13

چو آن افسونگران آن را شنیدند

فسون دیگر از نو دردمیدند

14

که: «آخر ما نه ز آن سان سست راییم،

که هر ده تن به گرگی بس نیاییم»

15

چو ز ایشان کرد یعقوب این سخن گوش

ز عذر انگیختن گردید خاموش

16

به صحرا بردن یوسف رضا داد

بلا را در دیار خود صلا داد

متن شعر کپی شد.