کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۴ - دیدن زلیخا، یوسف را

1

زلیخا بود ازین صورت، تهی دل

کز او تا یوسف آمد یک دو منزل

2

به صحرا شد برون تا ز آن بهانه

ز دل بیرون دهد اندوه خانه

3

گرفت اسباب عیش و خرمی پیش

ولی هر لحظه شد اندوه او بیش

4

چو در صحرا به خرمن سیل اش افتاد

دگرباره به خانه میل اش افتاد

5

اگر چه روی در منزلگه اش بود،

گذر بر ساحت قصر شه اش بود

6

چو دید آن انجمن گفت: «این چه غوغاست؟

که گویی رستخیز از مصر برخاست!»

7

یکی گفت:«این پی فرخنده نامی است

بساط عرض عبرانی غلامی است

8

زلیخا دامن هودج برانداخت

چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت

9

برآمد از دلش بی خواست فریاد

ز فریادی که زد بی خود بیفتاد

10

روان، هودج کشان هودج براندند

به خلوت خانه خاص اش رساندند

11

چو شد منزلگه اش آن خلوت راز

ز حال بی خودی آمد به خود باز

12

ازو پرسید دایه کای دل افروز!

چرا کردی فغان از جان پرسوز؟

13

بگف: «ای مهربان مادر، چه گویم؟

که گردد آفت من هر چه گویم

14

در آن مجمع غلامی را که دیدی

ز اهل مصر و وصف او شنیدی،

15

ز عالم قبله گاه جان من اوست

فدایش جان من! جانان من اوست

16

ز خان و مان مرا آواره، او ساخت

درین آوارگی بیچاره، او ساخت»

17

چو دایه آتش او دید کز چیست

چو شمع از آتش او زار بگریست

18

بگفت: «ای شمع، سوز خود نهان دار!

غم شب، رنج روز خود نهان دار!

19

بود کز صبر، امیدت برآید

ز ابر تیره خورشیدت برآید

متن شعر کپی شد.