کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۹ - سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون

1

مجنون چو به حکم آن دل افروز

محروم شد از زیارت روز

2

شب ها به لباس شب روانه

گشتی به ره طلب روانه

3

منزل به دیار یار کردی

و آنجا همه شب قرار کردی

4

گفتی ز فراق روز با او

صد قصه سینه سوز با او

5

یک شب به هم آن دو پاک دامان

در کشور عشق نیک نامان

6

بودند نشسته هر دو تنها

انداخته در میان سخن ها

7

از مرده دلان حی، جوانی

در شیوه عشق بدگمانی

8

بر صحبت تنگشان حسد برد

واندر حقشان گمان بد برد

9

شد روز دگر به خلوت راز

پیش پدرش فسانه پرداز

10

در خرمن خشکش آتش افروخت

ز آن شعله نخست خرمنش سوخت

11

آمد سوی لیلی آتش افکن

و آن راز شبانه ساخت روشن

12

بهر ادبش گشاد پنجه

گل را به تپانچه ساخت رنجه

13

چون نیلوفر ز زخم سیلی

کردش رخ لاله رنگ، نیلی

14

. . .

بعد از همه یاد کرد سوگند

15

کز جرات قیس ازین غم آباد

خواهم به خلیفه برد فریاد

16

او کیست که گاه صبح و گه شام،

در طرف حریم من زند گام؟

17

گر داد خلیفه داد من، خوش!

ورنی بندم من ستم کش،

18

در رهگذر وی از ستیزه

محکم بندی ز تیغ و نیزه

19

یا پای برون نهد ازین راه

یا دست کند ز عمر کوتاه

20

مجنون چو ازین حدیث جان سوز

آگاهی یافت، هم در آن روز،

21

گشت از تک و پوی، پای او سست

وز حرف امید، لوح دل شست

22

بنشست و کشید پا به دامان

از رفتن آشکار و پنهان

23

نی از غم خویش، از غم یار

کز جور پدر نبیند آزار

متن شعر کپی شد.