کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۸ - وصیت اسکندر که پس از مرگ دستش را از تابوت بیرون بگذارند

1

سکندر چو نامه به مادر نوشت

بجز (خبر) نامه موعظت در نوشت،

2

به یاران زبان نصیحت گشاد

به هر سینه گنجی ودیعت نهاد

3

وصیت چنین کرد با حاضران

که: «ای از جهالت تهی خاطران

4

چو بر داغ هجران من دل نهید

تن ناتوانم به محمل نهید،

5

گذارید دستم برون از کفن!

کنید آشکارش بر مرد و زن!

6

ز حالم دم نامرادی زنید!

به هر مرز و بوم این منادی زنید!

7

که: این دست، دستی ست کز عز و جاه

ربود از سر تاجداران کلاه

8

کلید کرم بود در مشت او

نگین خلافت در انگشت او

9

ز شیر فلک، قوت پنجه یافت

قوی بازوان را بسی پنجه تافت

10

ز حشمت زبردست هر دست بود

همه دست ها پیش او پست بود

11

ز نقد گدایی و شاهنشهی

ز عالم کند رحلت اینک تهی

12

چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ،

چه امکان ز وی این سفر را بسیچ؟

13

چو ز اول تو را مادر دهر زاد

بجز دست خالی ت چیزی نداد

14

ازین ورطه چون پای بیرون نهی،

بود زاد راه تو دست تهی

15

مکن در میان دست خود را گرو!

به چیزی که گویند: بگذار و رو!

16

بده هر چه داری! که این دادن است

که از خویشتن بند بگشادن است

متن شعر کپی شد.