غزل · هاتف اصفهانی
غزل شماره ۱ - سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را...
1
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را
2
از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را
3
من خموشم حال من می پرسی ای همدم که باز
نالم و از ناله خود در فغان آرم تو را
4
شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من
تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را
5
ناله بی تاثیر و افغان بی اثر چون زین دو من
بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را
6
گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم
تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را
7
در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر
یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را
8
خامشی از قصه عشق بتان هاتف چرا
باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را