غزل · هاتف اصفهانی
غزل شماره ۴ - جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا...
1
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
2
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه ای
ورنه پای ما کجا وین راه بی پایان کجا
3
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
4
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
5
در لب یار است آب زندگی در حیرتم
خضر می رفت از پی سرچشمه حیوان کجا
6
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می کند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا