غزل · حافظ
غزل شماره ۲۰ - روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست...
1
روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
2
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
3
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
4
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
5
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
6
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
7
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
8
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست