غزل · حافظ
غزل شماره ۲۲ - چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست...
1
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست
2
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
3
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
4
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
5
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
6
نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
7
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
8
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
9
چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
10
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست