غزل · حافظ
غزل شماره ۳۳ - خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است...
1
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
2
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
3
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
4
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
5
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
6
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
7
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
8
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
9
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
10
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است