غزل · حافظ
غزل شماره ۳۵ - برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست...
1
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
2
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
3
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
4
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
5
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
6
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
7
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست