کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۸ - بی مهر رخت روز مرا نور نماندست...

1

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

2

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

3

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

4

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

5

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

6

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

7

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

8

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست

متن شعر کپی شد.