غزل · حافظ
غزل شماره ۳۹ - باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است...
1
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
2
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای
کت خون ما حلالتر از شیر مادر است
3
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است
4
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
5
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
6
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
7
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
8
فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
9
ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
10
حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است