غزل · حافظ
غزل شماره ۴۰ - المنه لله که در میکده باز است...
1
المنه لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
2
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
3
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
4
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
5
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
6
بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است
7
بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
8
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
9
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است